حکایت ها و پند ها
|
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۱۱ عصر
ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت ها و پند ها
«سلطان و احترام به حضرت امیر(علیه السلام)»سلطانی با وزرا آمد که به زیارت حضرت امیر(علیه السلام)برود.سلطان وقتی گنبد حضرت امیر(علیه السلام) را دید،خواست که از اسب پیاده شود؛وزیر گفت:خُب،چرا پیاده میشوی؟او،یک مَلِکی بوده در زمان خودش،تو هم یک مَلِکی هستی در زمان خودت!چرا برای او پیاده میشوی؟ ولی سلطان وقتی پیاده شد،گفت:گردن این شخص را که این حرف را زد،بزنید. و سپس با احترام،پیاده به طرف نجف رفت.! (گوهر های حکیمانه،مهدی عاصمی،ص 179)
«عَزیزُ عَلَیَّ أَن أرَیَ ألخَلقَ وَ لا تُری وَ ...!!!» |
|||
|
|
۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۸:۵۵ عصر
ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت ها و پند ها
«گفتگوی طاووس یمانی با هشام بن عبدالملک»در کتاب احیاءالعلوم نقل کرده ،در سفری که هشام بن عبدالملک مروان به حج آمد،در مدینه منوره مرکز صحابه رسول خدا(صلوات الله علیه و اله)وارد شد.پرسید:از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و اله)کسی باقی مانده است؟گفتند،نه.پرسید از تابعین کسی باقیست؟گفتند آری.طاووس یمانی باقیست.او را احضار کرد.هشام با یک دنیا کبر روی کرسی نشسته است که طاووس یمانی وارد شد،بدون اعتنا با پای کفش،تا نزدیک بساط هشام آمد،آنگاه کفش خود را درآورد زیر بغل گذاشت و سلام کرد و گوشه ای نشست.آنگاه گفت:هشام حالت چطور است؟هشام خیلی ناراحت شد.
پرسید:سبب این اهانتها چیست که به من کردی؟ طاووس گفت :مگر چه کردم؟گفت:توهین ازین بدتر که با پای کفش بر بساط من وارد شدی و نزدیک من کفشت را درآوردی و لقب مرا ذکر نکردی،نگفتی یا امیرالمومنین اقلا چرا کنیه مرا نگفتی؟معلوم میشود تو مرا خلیفه نمیدانی؟! طاووس جوابش داد و گفت:من شبانه روز پنج مرتبه بربساط رب العالمین کفشهایم را در می آورم و خداوند مرا مواخذه نمی فرماید و اما هنگام ورود به تو،امیرالمومنین نگفتم چون نخواستم دروغ بگویم،همه مومنین ترا به امیری قبول ندارند.اما اینکه نامت را بردم و کنیه ات را ذکر نکردم،خداوند در قرآن نام پیغمبران را میبرد و به کنیه آنها را نمیخواند"یا یحیی خذالکتاب بقوة"_"یا عیسی انی اناالله"_"یاداود انا جعلناک خلیفه فی الارض"...بلی نسبت به کفار سراغ دارم که به کنیه خوانده است"تبت یدا ابی لهب و تب". هشام گفت:چرا در برابر من نشستی؟ طاووس پاسخ داد از مولایم علی بن ابیطالب(علیه السلام)شنیدم فرمود: "اگر کسی بخواهد یکنفر جهنمی را ببیند،نگاه کند به کسی که نشسته و دیگری در برابر او ایستاده است.!" تو با او چه فرقی میکنید که تو باید نشسته باشی و او ایستاده باشد.چرا که دعوی خدایی می آورد ولی مثل فرعون اسباب برایش پیش نمی آید و گرنه هم اکنون دعوی خدایی میکرد اگر جراتش را داشت.بهر حال هشام را ساکت کرد و هشام گفت:مرا نصیحتی کن.گفت: "شنیدم از مولایم علی(علیه السلام)که فرمود:در دوزخ،خداوند مارهایی آفریده که هر کدام اندازه شتری است و عقربهایی آفریده که به اندازه قاطری است،این نوع گزندگان برای هر سلطان و حکمرانی است که ظالم باشد." این را گفت و برخواست و از مجلس بیرون رفت.!!! (سرای دیگر،تفسیر سوره شریف الواقعه_آیه الله سید عبدالحسین دستغیب شیرازی_ص 38) «عَزیزُ عَلَیَّ أَن أرَیَ ألخَلقَ وَ لا تُری وَ ...!!!» |
|||
|
|
دیروز, ۰۲:۱۱ عصر
ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت ها و پند ها
عالم نماى شياد
عبدالرحمن جامى شاعر و عارف مشهور را همه مى شناسند. وى از دانشمندان بنام ايران در نيمه دوم قرن هشتم هجرى است و در علوم اسلامى و فنون شعرى توانا بود. آثار فكرى و قلمى او به فارسى و عربى و نظم و نثر بسيار پرارزش و نشانه مهارت و استادى جامى در ادبيات فارسى و عربى و تسلط وى بر تفسير و حديث و صرف و نحو منطق و معانى و بيان و كلام و غيره است . او مورد احترام و تكريم علما و فقها و حكما و ادباى عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزيران تيمورى محتشم مى زيست . جامى پس از طى مراحل علمى و فراغت از تحصيل فضل و كمال نخست به موطن خويش تربت جام واقع در خراسان بازگشت و به رتق و فتق امور دينى مردم مبادرت ورزيد. ولى عيب كار در اين بود كه اولا (جامى ) اندامى لاغر و قامتى كوتاه داشت ثانيا در ميان عوام آنهم هموطنان خود قرار گرفته بود كه معمولا روى حب و بغض هاى محلى ، نظر مساعدى نسبت به خودى نشان نمى دهند. در آن اوقات كه جامى در (تربت جام ) به سر مى برد و به موعظه خلق و اقامه جمعه و جماعت مشغول بود، عالم نماى شيادى كه فردى تنومند و قيافه اى حق بجانب داشت در حاليكه تحت الحنك انداخته و عمامه و ردائى بقاعده پوشيده بود از عراق به (جام ) آمد، و از همان لحظه ورود توجه دهاتى ها را به خود جلب كرد. با ورود او كه يك فرد ناشناس بود و ظاهرى آراسته و اندامى درشت و عمامه اى بزرگ و ريشى بلند داشت . رفته رفته از احترام و موقعيت ملا عبدالرحمن جامى كاسته شد و به وقر و وجهه عالم عراقى افزوده گرديد. مردم با سلام و صلوات ، عالم تازه وارد را به مسجد جامع بردند و با صفوف بسته پشت سرش نماز گزاردند. رواج كار او موجب شد كه جامى از رونق بيفتد تا جائيكه ديگر كسى به نماز او حاضر نمى شد. حق ناشناسى مردم و عوام بازى آنها، كارد را به استخوان جامى رسانيد، چندانكه ناچار شد براى متوجه ساختن همشهريانش دست به اقدام بزند. جامى پس از يك برخورد با عالم عراقى به خوبى پى برد كه وى فاقد سواد است ، و از علم و دانش و شروط لازم يك فرد روحانى و عالم درس خوانده بكلى عارى است . در حقيقت يكفرد عالم نماست . و شيادى بيش نيست كه لباس روحانيت را وسيله كسب معاش قرار داده است . جامى به هر كس رسيد صريحا گفت كه اين مرد عراقى يك فرد جاهل و بى سواد است و شايسته نيست كه مسلمانان پشت سر چنين مرد نادانى نماز بگذارند. دهاتى ها كه سخنان جامى را حمل بر حسادت و حس رقابت مى كردند و حاضر نبودند از وى بپذيرند، گفتند براى روشن شده امر، خوب است كه هر دوى شما را در مسجد رودررو كنيم و با هم مباحثه نمائيد تا حقيقت بر همه آشكار گردد. جامى به اتكاى علم و فضل خود و اطمينان به بى سوادى شياد تازه وارد، پيشنهاد اهل ده را نپذيرفت و آمادگى خود را اعلام داشت مشروط به اينكه طرف نيز قبول كند. عالم عراقى هم كه طبق حدس ملا عبدالرحمن ، مردى بى سواد بود، قبولى خود را اعلام داشت . پس از تعيين وقت و اعلام عمومى ، اهالى ده در مسجد حضور يافتند. مذاكره جامى و عالم عراقى با حضور ريش سفيدان محل و عموم مردم جام شروع شد. جامى پرسيد تو از من مى پرسى يا من از تو سئوال كنم ؟ عالم عراقى گفت : من از تو سئوال مى كنم . ولى قبل از هر چيز يك كلمه از تو مى پرسم اگر جواب دادى معلوم مى شود كه عالمى و درس خوانده اى ، وگرنه من وقت خود را بيهوده با تو تلف نمى كنم . جامى روى صفاى باطن و به اعتماد تحصيلات خود، و بى سوادى آن شياد گفت : هر چه مى خواهى بپرس ! عالم عراقى گفت : لااعلم يعنى چه ؟ جامى فى الفور و بدون توجه به حقه بازى عالم نماى شياد گفت : يعنى (نمى دانم ) عالم عراقى گفت : (پس اگر نمى دانى من با كسى كه نمى داند گفتگوئى ندارم )!! و از جا برخاست و رفت ! غريو شادى و همهمه از حاضران و دهاتى هاى ساده دل برخاست و به رقص و پايكوبى پرداختند، كه عالم عراقى بر ملا عبدالرحمن جامى غلبه كرد، و در سؤ ال اول او را گير انداخت ، و بهم گفتند ديديد كه جامى از پاسخ به مولانا فرو ماند و صريحا گفت : نمى دانم ! در اينجا (جامى ) پى برد كه شيخ عراقى با اين سؤ ال چه كلاه گشادى به سر او گذاشت و چگونه عوام الناس را بر او شورانيد. معلوم مى شود سالهاست كه اين كاره است ، و لابد تاكنون خيلى ها را مشت و مال كرده است . ناگزير چند روزى در جام ماند سپس تصميم گرفت براى هميشه از آنجا كوچ كند و از ميان مردم بى سواد فرومايه بيرون برود. هنگامى كه اهالى متوجه شدند ملا عبدالرحمن قصد مهاجرت دارد، عده اى براى بدرقه اش گرد آمدند. وقتى جامى به خارج شهر رسيد ايستاد و گفت : همشهريها! من اين عالم محترم كه مردى شايسته است ظلم كردم و اعتراف مى كنم كه تقصير كارم . اكنون از شما تقاضا دارم يكنفر را بفرستيد نزد ايشان كه ضمن حلالى خواستن براى من از وى بخواهد يك تار موى ريش خود را كنده و به من بدهد تا به آن تبرك بجويم . و در اين سفر نگهدار من باشد! دهاتى ها خوشحال شدند و يكنفر را براى تاءمين اين منظور به ده فرستادند. مرد دهاتى آمد و موضوع انفعال و شرمندگى (جامى ) را از آنچه در پشت سر وى گفته بود اظهار داشت و گفت اكنون از شما انتظار دارد يك تار موى محاسن مبارك خود را از ته بكنيد و به وى مرحمت فرمائيد، تا در اين مسافرت نگاهدار او باشد، و از بركت آن صدمه اى به وى نرسد! عالم نماى شياد كه انبانى پر باد بود، و متاعى جز عوام فريبى و ريش بلند و حقه بازى نداشت ، بر اثر نادانى و حماقت از پيشنهاد جامى حسن استقبال نمود و فى الحال يك تار موى ريش خود را كند و به آن عوام كالانعام داد، تا در حضور بقيه دهاتى ها به ملا عبدالرحمن جامى تسليم كند. دهاتى هم آمد و موى ريش عالم عراقى را به (جامى ) تحويل داد. جامى آنرا گرفت و بوسيد و بر ديدگان نهاد، سپس در لاى كتاب دعايش گذاشت و روانه شد. موضوع موى ريش حضرت آقا در دهكده منتشر گرديد، و همه جا زبان به زبان مى گشت . مردم گفتند: وقتى ملا عبدالرحمن ، كه عالمى بزرگوار بود اينقدر براى اين عالم احترام قايل باشد، كه موى ريش او را حرز خود كند، تا از هر گونه صدمه و خطرى در امان بماند، چرا ما از اين سعادت بى نصيب بمانيم ؟! به دنبال اين فكر، رجال ده به حضور آقا رسيدند و هر كدام تقاضاى يك تار مو نمودند كه آقا آنرا از ته كنده و به ايشان مرحمت كند! آقاى احمق نيز براى جلب بيشتر عوام و به خيال اينكه با همين چند نفر كار خاتمه مى يابد، در چند نوبت چندين موى ريشش را كند و به آنها هديه داد. ولى هر كدام مى گرفت به ديگرى مژده مى داد كه توفيق يافته موى آقا را بگيرد و ديگرى را بهوس مى انداخت . سرانجام كار بجائى رسيد كه دهاتى ها دسته دسته به خانه آقا براى گرفتن مويش هجوم مى بردند و تا نمى گرفتند دست بردار نبودند، تا جائى كه صورت عالم نماى شياد بكلى از مو صاف و پيراسته شد. ناگزير عالم عراقى پس از چندى درنگ بيشتر را جايز ندانست و از آنجا كوچ كرد و براى هميشه از تربت جام رفت . (زهر الربيع عربى - چاپ نجف ص 49.) خداوندا !مرا از حیث عزت همین بس که پروردگاری چون تو دارم... |
|||
|
|
دیروز, ۰۵:۵۸ عصر
ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت ها و پند ها
«رحم خداوند به جوان مست»
در تفسیر منهج الصادقین داستان لطیفی از ذوالنون مصری نقل کرده است،گوید:روزی به دلم افتاد کنار رود نیل بروم از خانه بیرون آمدم ناگاه دیدم عقربی به سرعت میرود،با خود گفتم با این سرعت حتما ماموریتی دارد،آنرا دنبال کردم. به کنار رود نیل رسید تا کنار آب آمد،قورباغه ای خودش را به ساحل رسانید،پشتش را به دیوارهء آب زد عقرب سوار قورباغه شد، و به آن طرف نیل آمد. من گفتم حتما عجیبه ای است،خودم را با قایق به آنطرف رود خانه رساندم،دیدم قورباغه خودش را به دیواره رودخانه چسبانید و عقرب پیاده شد و باز به سرعت حرکت کرد تا رسید به نزدیک درختی که زیر آن جوانی مست افتاده و مار بزرگی هم روی سینه اش نشسته و سرش را نزدیک دهان جوان مست می آورد،که عقرب،خودش را به گردن مار رسانید و نیش خودش را به او زد،سمی داشت که مار سمی را از کار انداخت، آنوقت برگشت. با پا به جوان مست زدم،گفتم: وای بر تو،برخیز ببین تو چه کردی و خدا با تو چه کرد؟جریان عقرب را گفتم و لاشه مار را نشانش دادم،جوان منقلب شد و روی پای ذوالنون افتاد و توبه کرد. "انک تدعونی فاولی عنک و نتحبب الی و اتبغض منک" در دعای افتتاح میگوئی که:پروردگارا!تو مرا میخوانی ولی من رو بر میگردانم،تو بمن محبت می ورزی ولی من به تو دشمنی میکنم.نعمتی میدهی و ما نمی پذیریم."فلا اقبل منک" [سرای دیگر_سید عبدالحسین دستغیب شیرازی_ص 48] «عَزیزُ عَلَیَّ أَن أرَیَ ألخَلقَ وَ لا تُری وَ ...!!!» |
|||
|
|
امروز, ۱۱:۲۳ صبح
ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت ها و پند ها
«جوانی که از آیه عذاب جان داد!»
در کتاب مصابیح القلوب نقل نموده در حالات منصور عمار،که گوید:در مسافرتم به مسجدی وارد شدم تا نماز بخوانم،دیدم جوان ظاهرالصلاحی مشغول نماز است.از طرز نماز خواندنش دانستم با این درگاه آشناست. "از کوزه برون همان تراود که در اوست" پس از تمام شدن نمازش نزد او رفتم گفتم ای جوان با قرآن چطوری؟گفت:بسیار مایلم بشنوم ،من هم برایش خواندم"کلا انها لظی نزاعة للشوی.."آیاتی که راجع به شعله ور بودن آتش جهنم و جذاب بودن آن است که گنهکاران را بخود میکشاند.ناگهان جوان صیحه ای زد و بیهوش افتاد.دلش پاک است،هنوز قساوت پیدا نکرده است. گوید او را بهوش آوردم،به من گفت:ای مرد غیر از این آیه نیز سراغ داری؟بخوان.خواندم "یا ایهاالذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره :ای کسانیکه ایمان آوردید،خودتان و خانواده تان را از آتشی نگهدارید که آتشگیره آن مردمان و سنگ است.!" ایهنا آیاتیست که اگر دل نمرده باشد به حرکتش می آورد.خبرهای موحشی که در این سوره مبارک به اندازه کافی ذکر شده است ببینیم آیا دلی مانده که بیدار نشود. آیه دوم را که خواندم دوباره افتاد و کارش تمام شد و نفسش قطع گردید. بستگان و رفقایش،مومنین حاضر شدند.من هم شرکت کردم خواهش نمودم خودم او را غسل دهم.هنگامیکه او را برهنه کردم دیدم روی سینه اش بقلم قدرت نوشته است: "فهو فی عیشه راضیه فی جنه عالیه :او در زندگی خوش است در بهشت عالی جایگزین است." پس از غسل او را کفن کردم و به خاک سپردم.شب در عالم رویا او را دیدم تاج کرامت برسر دارد و با جلال و شکوه فوق العاده ای است پرسیدم خدا با تو چه معامله کرد؟ گفت:خدا بمن درجه ای بالاتر از شهیدان عنایت فرمود.بمن گفتند،آنان کشته شمشیر کفارند ولی تو کشته آیه قهر خدا هستی.! [سرای دیگر _آیه الله سید عبدالحسین دستغیب_ص 20] «عَزیزُ عَلَیَّ أَن أرَیَ ألخَلقَ وَ لا تُری وَ ...!!!» |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا





